کتاب رد گم

اثر آله خو کارپانتیه از انتشارات نشر چشمه - مترجم: ونداد جلیلی-دهه 1950 میلادی

... شکاف‌‌های چندهفته‌یی در تومار ِوجودم بود، فصل‌هایی می‌گذشت که هیچ خاطره‌ی حقیقی، حس ِخاص یا بلندمدتی از آن‌ها نداشتم: روزهایی که با هر حرکت دچار این اضطراب وسواس‌گونه می‌شدم که پیش‌تر دقیقاً در همین وضعیت همین کار را کرده‌ام، همین کنج نشسته‌ام، همین حرف‌ها را زده‌ام و به قایق ِبادبانی ِگرفتار در شیشه‌ی وزنه‌ی کاغذ نگاه کرده‌ام. روزی که جشن‌تولدم در حضور چهره‌های تکراری، در محل ِتکراری و با جمع‌خوانی ِآوازهای تکراری برگزار می‌شد، ناخواسته این فکر به ذهن‌ام متبادر می‌شد که تنها فرق ِجشن‌تولد ِامسال و پارسال، اضافه شدن یک شمع به شمع‌های کیکی دقیقاً هم‌مزه‌ی کیک ِپارسال است. از تپه‌ی روزگار بالا می‌رفتم و پایین می‌آمدم و سنگ همیشگی را بر دوش می‌کشیدم، مدام انگیزه‌هایی ناگهانی را تجربه می‌کردم که البته دیریازود در تاریخی که ممکن بود در تقویم همین امسال باشد تمام می‌شد. اما جلو ِاین وضعیت را گرفتن در دنیای من همان‌قدر غیرممکن بود که احیای حماسه‌های قهرمانان و قدیسان. ما گرفتار ِدوره‌ی زنبورانسان، ناانسان، شده‌ایم، دوره‌یی که روح را نه به شیطان که به حساب‌دار یا ناظر ِپاروزنان می‌فروشند...

... این‌جا کارهای تکنیکی را به‌راحتی می‌آموختند، بعضی فرآیندها را، که هنوز در کشورهای باسابقه‌تر محتاطانه آزموده می‌شد، هم‌چون فعالیتی معمولی انجام می‌دادند. بازتاب پیشرفت را می‌شد در چمن‌های مرتب، زرق‌وبرق سفارت‌خانه‌ها، تکثر ِانواع نان و شراب و خودبینی تجار دید که عمر قدیمی‌هاشان به روزهای مخوف پشه‌ی تب زرد قد می‌داد. بااین‌همه ناگهان چیزی شبیه گردی زهرآگین، گردی شبح‌گونه، فسادی ناملموس، زوالی جامع، به‌شکلی اسرارآمیز در هوا پخش می‌شد، آن‌چه باز بود می‌بست و آن‌چه بسته بود باز می‌کرد، محاسبات را به هم می‌ریخت، چگالی ِنسبی را دست‌خوش تناقض و تضمین‌ها را بی‌فایده می‌کرد. سر ِصبحی آمپول ِسرم‌های بیمارستانی از قارچ پر می‌شد و دقت ِابزارهای دقیق از بین می‌رفت، الکل در بطری‌ها می‌جوشید، انگلی ناشناس که به سم ِسم‌پاش‌ها رویین‌تن بود به نقاشی روبنس در موزه‌ی ملی حمله می‌کرد و مردم، ترس‌خورده و متاثر از حرف‌های نهانی ِپیرزنی سیاه‌پوست که پلیس نمی‌توانست پیداش کند، شیشه‌های بانکی را فرو می‌ریختند که دخلی به ماجرا نداشت. همه‌ی آن‌ها که محرم اسرار شهر بودند در چنین وضعیتی توجیهی تکراری را می‌پذیرفتند: «کار ِکِرم است!» هیچ‌کس کرم را ندیده بود. اما کرم بود و هنرش را در مختل کردن اوضاع نشان می‌داد، وقتی می‌آمد که هیچ‌کس انتظار نداشت و محک‌خورده‌ترین و مطمئن‌ترین تجربیات را بی‌فایده می‌کرد...

... اتوبوس از شیب بالا می‌کشید، محورهاش ناله می‌کرد، باد ِسرد را شیار می‌زد و در آستانه‌ی پرت‌گاه‌ها چنان رعشه می‌گرفت و به‌سختی حرکت می‌کرد که انگار هر شیب را به بهای آسیبی شدید به چارچوب لکنده‌اش پشت سر می‌گذارد. چارچرخه‌ی محزونی با سقف سرخ‌رنگ بود که از شیب‌ها بالا می‌رفت و بالا می‌رفت، وزن‌اش را بر چرخ‌هاش می‌انداخت و خود را در میانه‌ی دیواره‌های تقریباً قائم ِتنگه راست نگه می‌داشت. اتوبوس انگار میان کوه‌های گردن‌فراز که مدام بلندتر می‌شد، آب می‌رفت. اکنون نور خورشید بر قله‌ی کوه‌ها می‌سایید، قله‌های دوطرف تکثیر می‌شد، نوک‌شان تیزتر می‌شد و هیبت‌شان هراس‌آورتر. تیغه‌ی کوه‌ها همچون تبرهایی سیاه و عظیم جلو باد قامت می‌افراشت و باد در گذرگاه‌ها زوزه‌یی ابدی می‌کشید.
مقیاس هرچه اطراف‌مان بود چندبرابر می‌شد و همه‌چیز به‌صراحت بر تناسبی تازه تاکید می‌کرد.
این شیب ِپرپیچ‌وخم که تمام شد خیال کردیم به نقطه‌ی اوج ارتفاع رسیده‌ایم اما میان کوه‌های یخ‌زده‌یی که قله‌شان بر قبلی‌ها مشرف بود،‌ شیب ِدیگری برابرمان پدیدار شد تیزتر و پیچاپیچ‌تر از قبلی. اتوبوس سرسختانه بالا می‌رفت و در گذرگاه‌ها هیچ‌چیز جلوگیرش نبود، خویشاوندی‌اش به حشرات از صخره‌ها نزدیک‌تر بود و خود را بر پاهای مدورش جلو می‌کشید.
هوا روشن شده بود. ابرها لابه‌لای صخره‌های چین‌خورده‌ی سخت چون سنگ چخماق پس می‌رفت و آسمان، دست‌وپنجه‌نرم‌کنان با باد ِتنگه‌ها، پدیدار می‌شد.
وقتی آتش‌فشان‌ها برفراز صخره‌های سیاه ِتبرگون، راه‌نماهای جداکننده‌ی بادها، و بر ارتفاعاتی مشرف بر این صخره‌ها هویدا شد منزلت ِانسانی ِما به پایان رسید، همان‌طور که کمی پیش‌تر گیاه به غایت خود رسیده و بالاتر نیامده بود. ما دون‌ترین موجودات بودیم، مشتی گنگ و بی‌خبر، در سرزمین لم‌یزرعی که هرچه بود حضور ِکاکتوس‌های خاکستری ِنمدی بود که مثل گلسنگ، مثل شکوفه‌های زغال‌سنگ، به زمین ِبی‌خاک چسبیده بود. وجود ابرها را در ترازی بسیار پایین‌تر از ارتفاع محل حس می‌کردیم که بر دره‌ها سایه‌های بزرگ می‌افکند و ابرهایی بلندتر می‌دیدیم که بشر ِپرسه‌گرد هرگز آن‌ها را در مختصات ِدنیای انسانی‌اش نمی‌دید.
بر ستون ِفقرات ِسرزمین ِسرخ‌پوستان بودیم، بر یکی از مهره‌هاش، تاج ِکوهستان آند که میان قله‌های پیرامونی شکلی شبیه ِدهان ماهی داشت که برف‌ها را می‌بلعد، بادهای در تلاش ِرسیدن از این اقیانوس به آن‌یکی را می‌شکند و خرد می‌کند. دهانه‌هایی را دور می‌زدیم آکنده از ویرانه‌های پوسته‌ی زمین، چاه‌های مخوف تاریکی، یا ایستاده بر لبه‌ی صخره‌هایی متروک، غم‌ناک چون حیوانات ِسنگ‌شده. ترسی خاموش مرا در حضور ِاین عظمت قله و قعر در بر گرفته بود. تک‌تک رازهای مه که بر دو پهلوی این جاده‌ی حیرت‌انگیز موج می‌گرفت نشان از احتمال وجود ِاعماقی ژرف، ژرف همچون فاصله‌یی که ما را از زمین‌مان جدا می‌کرد، زیر این پیوستگی ِغشایی داشت. زمین و حیوانات، درختان و نسیم‌هاش دور از این‌جا، دور از یخ صلب و بی‌جنبشی که قله‌ها را سفید می‌کرد، یک‌سره چیزی دیگر بود. دنیایی سرشته برای بشر که طنین غرش ارگ توفان‌های مسیل‌ها و اشکفت‌ها تکان‌اش نمی‌داد. یک لایه ابر این سرزمین ِلم‌یزرع ِسنگی را از زمین ِموجود جدا می‌کرد. مخاطرات ِزمینی که در این شیب‌های آتش‌فشانی، در سنگ‌های رسوبی ِقله‌ها، به همه صورتی در کمین نشسته بود پشت‌ام را لرزاند و پس از ساعت‌ها پیمودن سربالایی به‌آسودگی ِبسیار متوجه شدم با شروع سراشیبی لندیدن این ماشین مفلوک و سست که ما را می‌برد قدری آرام گرفت...

... آدلانتادو دست بلند کرد و به‌سوی محل معدن طلا اشاره کرد. یانس به جست‌وجوی گنج‌های زمین از ما جدا شد. چه تنها است آن معدن‌چی که نمی‌خواهد یافته‌هاش را با کسی قسمت کند، آزمندانه معامله می‌کند، دروغ می‌گوید و همچون حیوانی که دُم بر زمین می‌کشد تا ردپایی باقی نگذارد جای قدم‌های خود را پاک می‌کند. لحظه‌ی روبوسی و خداحافظی با این مرد دهاتی که نیم‌رخی همچون آخایوس داشت، که آثار هومر را می‌خواند، که انگار وابسته‌ی ما شده بود، احساسات‌مان گل کرد. امروز ستاره‌ی راه‌نمای او در حرص ِآن فلز گران‌بها بود که موکنای را به شهر ِطلا تبدیل کرده بود و بنابراین در راهی پرماجرا قدم می‌گذاشت.
میل داشت هدیه‌یی به من و روساریو بدهد و چون غیر از لباس ِتن‌اش چیزی نداشت کتاب اودیسه‌اش را به ما داد. «زن ِتو» این هدیه را شادمانه پذیرفت، خیال می‌کرد داستانی از انجیل است و مایه‌ی بخت‌یاری‌مان می‌شود. تا من بخواهم روساریو را از اشتباه در بیاورم یانس از ما دور شده بود و در راه قایق‌اش بود، در نور سپیده‌دم، با سینه‌ی عریان و پارویی که بر شانه انداخته بود، تجسد ِزنده‌ی اولیس بود. پدر پدرو او را با دعایی روانه کرد و در آبراهه‌یی باریک که به بندرگاه شهر می‌رسید به راه‌مان ادامه دادیم. آخر حالا که مرد یونانی رفته بود می‌شد راز را برملا کرد: آدلانتادو شهری بنا کرده بود. از چند شب پیش که رازنگه‌دار ِراز شهر شده بودم ذره‌یی از تکرار این جمله خسته نمی‌شدم. این جمله تخیل‌ام را بیش از نام نفیس‌ترین جواهرات برمی‌انگیخت...
شهری بنا کردن. من شهری بنا کردم. او شهری بنا کرد. فعلی صرف‌شدنی بود. یک نفر می‌توانست موسس شهری باشد...


http://www.vandadjalili.com/articles/...


خرید کتاب رد گم
جستجوی کتاب رد گم در گودریدز

معرفی کتاب رد گم از نگاه کاربران
@Alejo


نظری به خصوصیات فرمال رد گم


آثار داستانی کارپانتیه بسیار متنوع است، تا جایی که هیچ دو اثر داستانی‌اش را نمی‌توان در یک دسته گذاشت؛ «رد گم» روایتی ادیبانه است درباره‌ی زمان، فرهنگ و مسائل اجتماع امروز، «تعقیب» داستانی بلند با محتوای سیاسی و انسان‌شناسی است که تصویرسازی‌های بسیار قویِ سینمایی و فرم سونات موسیقی دارد، «قرن روشنایی‌ها» (در ایران به نام‌های «انفجار در کلیسای جامع» و «قرن روشنفکری» شناخته می‌شود) نخستین اثر متعارفی ره‌آلیسم جادویی است و به نگرش‌های درون‌گرایانه و برون‌گرایانه و تقابل‌های این نگرش‌ها در باب تاریخ می‌پردازد، «قلمرو این عالم» روایتی شخصی است از ماجراهایی تاریخی و «کنسرت باروک» داستان بلندی حکایت‌گونه است با فرم و حال‌وهوای موسیقایی و غنایی که با شخصیت‌پردازی‌های نیمه‌داستانی برخی آهنگ‌سازان برجسته‌ی دوره‌ی باروک و توصیف‌ها و صحنه‌پردازی‌های دل‌نشین به شاخه‌های فرعی و فراموش‌شده‌ی موسیقی می‌پردازد و نثر و بیان شیرینش موجب شده به آن لقب «سور نثر» بدهند. اما در همه‌ی این آثار تشابهات فراوان یافت می‌شود: حفظ روایت در محدوده‌ی مرزهای واقعیت و در عین حال واقعیت را تا حد «جادویی» پیش بردن، فرار بی‌وقفه و بی‌پروای نویسنده از هر گونه تابو و کنفورمیسم، سلامت بی‌مانند نثر و روایت و قدرت و استحکام کلام، پرداختن به فضاسازی‌های بومی پرخاطره، معماری، تقابل نسل‌ها، کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها و تلاش‌شان برای رستگاری در جهان خاکی و، شاید مهم‌تر از همه، ماهیت موسیقایی و شاعرانگی این آثار.
احتمالاً نقطه‌ی اوج این گرایش‌های کارپانتیه، مهم‌ترین لحظه‌ی شکوفایی هوش و استعدادهای بی‌نظیر نویسندگی او و دانش بسیار گسترده‌اش در زمینه‌های مختلف، نتیجه‌ی آموخته‌های سفرهای مختلفش و تجربیات فراوانی که گذراند، رمان رد گم است. کارپانتیه در رد گم چنان وحدتی از نثر و روایت و فرم می‌آفریند که، به اعتقاد نویسندگان و منتقدان برجسته‌ی ادبیات قرن بیستم، موجب می‌شود این کتاب بی‌درنگ به یکی از قله‌های ادبیات مدرن و یکی از آثار کلاسیک و ماندگار ادبیات جهان تبدیل شود. رد گم، مانند شخصیت خود کارپانتیه، حاصل اجتماع فرهنگ‌های مختلف است. کارپانتیه پدرومادری فرانسوی و روس‌تبار داشت و در کوبا پرورش یافت. خیلی زود به پاریس رفت، با سوره‌آلیست‌ها هم‌نشین شد و با شاعرانی از قبیل لورکا و رافائل آلبرتی طرح دوستی ریخت، بعد دوباره به کوبا برگشت، به ونزوئلا رفت و مدتی در سرزمین‌های بکر و اعماق جنگل‌ها زندگی کرد (که پیش‌زمینه‌ی تحریر رد گم شد) و پس از پیروزی انقلاب کوبا و سقوط دیکتاتوری باز به کوبا برگشت و سرانجام در مقام رایزن فرهنگی دولت جدید به پاریس رفت و تا پایان عمر در پاریس ماند. شخصیت اصلی رد گم نیز، که شباهت‌هایی به خود کارپانتیه دارد، تجربیاتی از این‌دست داشته است. پدر آلمانی‌اش به آمریکای لاتین و سپس به ایالات متحده‌ی آمریکا رفته است (البته کارپانتیه بدون نام بردن از این کشور، این موضوع را بر خواننده روشن می‌کند). خود شخصیت پس از مرگ پدرش و طبق آن‌چه از او در تعریف از فرهنگ اروپا شنیده، به اروپا رفته و پس از مشاهده‌ی واقعیت اروپا، دل‌سرد به آمریکا برگشته است و بعد، به‌تصادف، جهت انجام مأموریتی به آمریکای لاتین برمی‌گردد و داستان کتاب اتفاق می‌افتد. چنان شخصیتی، هرچند مانند خود کارپانتیه از تاریخ و علوم اجتماعی آمریکای لاتین باخبر نیست، اما به‌واسطه‌ی دانش و تجربیات فراوان، با دقت و توجه به اطراف خود نگاه می‌کند، مقایسه‌هایی ذهنی ترتیب می‌دهد، دوران کودکی‌اش که در این نواحی گذشته در ذهنش زنده می‌شود و تولدی دوباره را تجربه می‌کند که موضوعات گنگ فراوانی را که در سال‌های پس از بلوغ مایه‌ی عذاب او شده بر او روشن می‌کند.
رد گم پرماجراترین رمان کارپانتیه است و کشش داستانی کم‌نظیری دارد. به موضوع زمان می‌پردازد و دست‌آوردها و ازدست‌رفته‌های زمان معاصر را به ترازوی وجدان شخصیت اول، و نیز خواننده‌ی کتاب، می‌سپارد. در نگاه اول فرم ظاهری کتاب به خاطره‌نویسی شبیه است، اما خواننده‌ی دقیق‌تر متوجه می‌شود تاریخ‌گذاری‌های نویسنده در ابتدای هر بخش، که در بخش‌هایی نیز وجود ندارد، درواقع بخشی از فرم کتاب است و به ظرافتی بسیار هوش‌مندانه دو مسأله‌ی زمان و تقویم را، مثل تاروپود بافته‌ی تاریخ، از هم جدا می‌کند. زمان روایت کتاب نیز از جمله ابزارهای فرمی نویسنده است. کارپانتیه به‌تناوب از زمان‌های گذشته و حال استفاده می‌کند و کتاب را به دو بخش عمده تقسیم می‌کند که اولی به گذشته و دومی به حال روایت می‌شود و با استفاده از یک تکنیک صفحه‌آرایی، وسط‌چین کردن نخستین بند بخش دوم، پلی میان گذشته و حال می‌زند.
در ترجمه‌ی رد گم از نسخه‌ی انگلیسی کتاب نیز جهت بهبود کیفیت ترجمه‌ی فارسی استفاده کردم. در نسخه‌ی انگلیسی این ظرافت‌های مهم کتاب را حذف کرده‌اند. تمام روایت به زمان گذشته بیان می‌شود، نام کتاب را، با وجود مخالفت صریح کارپانتیه در مکاتباتش با ویراستاران کتاب و نام‌های دیگری که به آن‌ها پیش‌نهاد کرد، به صورت لفظ به لفظ به انگلیسی برگردانده‌اند و ضمناً یک تغییر بسیار مهم دیگر نیز در کتاب داده‌اند و پاراگراف‌بندی‌های کتاب را به شکل متعارفی درآورده‌اند. کارپانتیه کتاب را به روشی مدرنیستی و مبتنی بر تکنیک‌های موسیقی پاراگراف‌بندی کرده است. نسخه‌ی اسپانیایی (و پیروِ آن ترجمه‌ی فارسی) پر است از پاراگراف‌های بسیار بلند و بسیار کوتاه که با تکنیک‌هایی موسیقایی، از قبیل کادانس، متن را یک‌پارچه می‌کند. گاه یک پاراگراف پلی است که پاراگراف‌های قبل و بعد را به هم متصل می‌کند و گاه چند پاراگراف پی‌درپی به جمله‌های موسیقایی شبیه است که گرداگرد تم اصلی یک قطعه‌ی موسیقی (یعنی پاراگرافی بلند که گاه چند صفحه ادامه دارد) پرورانده شود. احتمالاً هدف ویراستاران نسخه‌ی انگلیسی ساده‌تر کردن و «خواننده‌پسند کردن» کتاب بوده است و نکته‌ی جالب‌توجه این‌که این نسخه در میان ترجمه‌های متعدد کتاب با کم‌ترین اقبال روبه‌رو شد، هرچند هنوز هم پس از شصت سال پیوسته تجدید چاپ می‌شود.
کتاب رد گم را پدر ادبیات مدرن آمریکای لاتین نامیده‌اند و منتقدان می‌گویند نمونه‌ی اولیه‌ی موضوعات محوری بسیاری آثار برجسته‌ی دوره‌ی شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین که پس از رد گم تحریر شد، در این کتاب مشهود است. نثر فاخر، دل‌نشین و کم‌نظیر کتاب، توصیف‌ها و صحنه‌آرایی‌های حیرت‌انگیز آن از مناظر طبیعی و روابط انسانی، فراز و فرودهای داستانی و لحظه‌های تکان‌دهنده‌ی کتاب و روش منحصربه‌فرد کارپانتیه در پیش بردن روایت کتاب در امتداد یک موضوع خارجی حقیقی یا خیالی، مستند یا داستانی، گزارش‌گونه یا هنری، مثلاً پیش بردن روایت زندگی پدر شخصیت اول کتاب در امتداد نگاشت نوشتاری سنفونی نهم بتهوفن، بازگویی بخشی از گذشته‌ی شخصیت اول در امتداد توصیف یک فیلم تبلیغاتی که او برایش آهنگ‌سازی کرده است و تقابل میان انقلاب بیرونی در خیابان‌های شهری در آمریکای لاتین و انقلاب درونی طبیعت و جانوران در ساختمان‌هایی که به واسطه‌ی وضعیت انقلابی از امکانات و ماشین‌آلات محروم مانده است، موجب شده کتاب به یکی از مهم‌ترین آثار کانونی ادبیات قرن بیستم تبدیل شود؛ اما شاید یکی از مهم‌ترین وجوه کتاب این باشد که کارپانتیه مسائلی را درباره‌ی جابه‌جایی‌های فرهنگی، بهره‌کشی ملاطفت‌آمیز و از بین رفتن سنت‌های هزاران‌ساله‌ی انسانی مطرح می‌کند که یک دهه پس از انتشار کتاب توجه فیلسوفان و عالمان علوم اجتماعی را به خود جلب کرد. شاید از همین منظر مهم‌ترین نکته‌ی کتاب رد گم برای خواننده‌ی ایرانی این باشد که مسائل اجتماعی و فلسفی مطرح‌شده در آن، دقیقاً مسائل روز جامعه‌ی ایران است.


مقاله‌ای از ونداد جلیلی که در تاریخ ۳۱/۱/۱۳۹۵ در روزنامه‌ی آرمان امروز به چاپ رسیده است.


مشاهده لینک اصلی
آن‌چه مرگ می‌نامید مرگ، آن‌چه تولد می‌نامید آغاز مرگ و آن‌چه زنده بودن می‌نامید زندگی در مرگ است.

مشاهده لینک اصلی
این کتاب، که توسط بسیاری از آن ها به عنوان شاهکار الجو کارپنتره در نظر گرفته شده است، قطعا مشکلی دارد. مهمترین آنها این است که ماجراجویی بی نظیر: این داستان به دنبال یک مرد اروپایی، یک موسیقیدان شکست خورده است که در یک مأموریت انسان شناختی در جنگل های آمریکای جنوبی به سر می برد و تلاش می کند که تاریخ خود را بهبود ببخشد. متاسفانه، اما ناامیدانه با توجه به رمان های تاریخ 1953 تاریخ انتشار، Carpentier به سه نفر از زنان به طور کامل unbelievable به عنوان نمونه سفر سفر راوی خود است. هر چه زنان بیشتر نفوذ می کنند، عمیق تر او نفوذ خود، خود منحصر به فرد است. شخصیت معشوقه فرانسوی Mouche، که بیش از هر کس دیگری نماینده انحطاط جامعه اروپایی پس از جنگ است، به ویژه ناعادلانه رفتار می شود. هنگامی که او مالاریا را مبتلا می کند (؟) و روایت را به دست می گیرد و زن دیگری که در زیر کلبه ی او زندگی می کند، او (قابل فهم) مناسب را می کشد - تنها برای رها کردن او از رؤیای رها شده و محکوم شده است. با این حال، پاسوز پریدیدوس یکی از مهمترین رمانهای آمریکای لاتین است - که توسط بسیاری از نویسندگانboom @ مانند José Donoso نقل شده است. و کارلوس فوئنتز به عنوان یک تأثیر ادبی قرن بیستم بنیادین - و شاید مهمتر از همه، آن است که به طور مداوم خواننده جذاب است. Carpentier به طور استثنایی جهان جنگل های آمریکای جنوبی را شکل می دهد، کاملا جادویی در مقایسه با شهر اروپایی نامشخص اروپا که شخصیت او تلاش خود را آغاز می کند، و - این چیزی است که من بیشتر تحت تأثیر قرار می گیرم - راویانی که مایل به تحقق خود و بازگشت هستند به سادگی فوق العاده قانع کننده است. این واقعیت را نادیده نگیرید که گه گه گه گه گه شده است.

مشاهده لینک اصلی
این روزها برای انباشت هوموس، پوسیدگی و افتادن برگ های افتاده، مطابق با قانون تعیین شده بود که تمام نسل ها در محدوده تخلیه قرار می گیرند، که اندام های نسل باید با ادرار متصل شوند، و تمام آنچه که متولد می شود به جهان که در مخاط، سرم و خون بسته می شود، وارد می شود - همانطور که خلوص اسپارگا و سبز نعناع از کود حاصل می شود. پ. 229 این نخستین برخورد من با کارپنتر بود و من بلافاصله با کیفیت جملات او درگیر شدم. او یک حکم متراکم می نویسد، تقریبا وحشیانه در راه مارپیچ خود، آسان به از دست رفته است. به نظر می رسد کمی شبیه به شما در جنگل و کلمات از انگور صعود پا. این در فصل چهارم بسیار موثر بود وقتی که شخصیت اصلی ما به جنگل وارد می شد ... پروس به گونه ای از آینه نهایی آن محتوا را به دست آورد. او احساس حضور فون شگفت انگیز، لجن نخستین، تخمیر سبز در زیر تاریک آب، که یک رین ترش را مانند یک گل از سرکه و نعل اسطوخدادی، که بیش از سطح چربی اش، حشرات را به راه رفتن بر روی آب منتقل می کند: چنچ-اشک ها، کک های سفید، مگس های پرچم دار، پشه های کوچک که تقریبا بیش از نقطه های درخشان بودند در نور سبز، برای سبز، توسط یک خورشید گاه به گاه از خورشید گرفته شد، چنان شدید بود که نور آن از طریق برگ ها فیلتر شده بود، رنگی از خزه رنگی از باتلاق پایین را رنگ کرد، همانطور که ریشه ها گیاهان پ. 161 با وجودی که داستان او هیجان انگیز بود، آن نیز کمی خسته کننده بود زیرا هرگز اجازه نمی داد. در زمان هایی که من واقعا به آنچه که گفته بود تنظیم شده بود، آن را مانند خزیدن به زیرزمینی متراکم و احساس کاملا در خانه بود. اما دیگر بارها، زمانی که توجه من بعد از یک روز طولانی، به شدت به کارهای پیچیده آنچه که او گفته بود، تمرکز کردم. مجبور شدم جملات را دوباره و دوباره بخوانم، مثل اینکه دستم را بگیرم. به خاطر اینکه در اینجا، در میان جمعیتی که مرا احاطه کرده و با عجله و فریاد زدند، چهره های زیادی و چندین سرنوشت را دیدم. و این به این دلیل بود که، در پشت این چهره ها، هر تمایل عمیق، هر عمل شورش، هر انگیزه ای از سوی ترس بود. ترس از عذاب، از زمان، اخبار از جمع آوری که اشکال خود را از برده داری را افزایش داد. ترس از بدن خود، تحریم ها و انگشتان دست و پا برجا بود؛ ترس از رحم که به دانه می افتد، ترس از میوه ها و آب است؛ ترس از تقویم، ترس از قانون، ترس از شعارها، ترس از اشتباهات، ترس از پاکت مهر و موم شده، ترس از آنچه اتفاق می افتد. داستان ماجراجویی بسیار هیجان انگیز بود، اما همانطور که شما احتمالا می دانید، برای من. پس چه چیز دیگری من را دوست دارد؟ اول: روایتگر، به جز پروزی عظیم، او نیز روان شناختی شخص بسیار جالب است. برای من، او در جایی بین راوی غیرقابل اعتماد و قابل اطمینان است. شما می توانید مایلات خود را قبل از اینکه می آیند مشاهده کنید، و شاید او نیز می تواند باشد، اما او خود و شما را متقاعد می کند، توهم را بیش از حد تحریک می کند. اما این توهمات دیوانه وارونه، آنها مشترک هستند، در مورد تمدن، طبیعت، مدرنیته در مقابل primitivity، هنر و غیره. آنچه که من واقعا در مورد او جذاب بود این بود که او خیلی ... قابل قیام، اما همچنین بسیار قوی در داخل. گاهی اوقات او به نظر می رسید طبیعی است، مانند یک راوی بی اعتمادی دیوانه با حالت های غیر قابل پیش بینی. او در واقع کاملا سازگار و عاقلانه است، اما باز به تغییر در جهان، و همیشه تلاش برای رسیدن به یک محل رفاه، هر چند اغلب بیهوده است. او می تواند بعضی وقت ها نفرت انگیز باشد و خودخواهانه و ناعادلانه باشد، و هرچند او این جنبه ها را در خود نمی بیند، فکر می کنم نویسنده برای آنها قصد دارد خواننده را آشکار کند. من فکر نمی کنم کارپنتر نقاش راوی بود که نمونه ای از قضاوت بالا باشد، اما به عنوان نمونه ای از بی نظمی بودن شرایط ما در جهان - چگونه نمی توانیم به حالت ساده تر بازگردیم و چگونه نمی توانیم اینجا بمانیم یا در زمان کارشناسی ارشد مجلل. فکر هرگز متوجه شدم که تنها تفاوت بین تولد قبلی من و این یکی شمع اضافی در کیک بود، که طعم مانند آخرین ... اما برای فرار از این، در جهان آنقدر زیاد بود که به عنوان تلاش برای احیای حماسه های خاصی از قهرمانان یا مقدسات امروز غیر ممکن بود. ما به دوره ای از مرد عناب، مرد بدون مرد افتادیم، زمانی که روح دیگر به شیطان فروخته نمی شد، بلکه به حسابدار یا سرپرست گرین. پ. 9 چیز دوم در مورد این داستان این است که، حتی اگر آن را به طور مستقیم، آن را پر از معادلات، مماس ها، و فرصت برای راوی ما در مورد این موضوع و یا مفهوم. اینها بسیار سرگرم کننده و غالبا روشنگری هستند و همیشه کاملا بیان شده اند. من نمی توانستم مسیر مستقیم را به همان اندازه که در اینجا ارائه می شد، لذت ببرم، با تمام دیدگاه ها و چشم اندازهای ذهن او. سرانجام، به غبار نازک شدن، قله های شهر را بالا می برد: پوسیدگی هایی از کلیساهای مسیحی، گنبد کلیسای ارتدکس سبز، بیمارستان بزرگ که در آن White Eminences عهده دار مسئولیت ...

مشاهده لینک اصلی
آلخو کارپنتیر à © دموکراتیک توسط هارولد بلوم به عنوان یکی از 100 گالیم © حوزه داستان را فراموش کرده اید مراحل literatura.Os à © دفترچه خاطرات سفر یک músico که بالا می رود رودخانه اورینوکو در نظر گرفته، با هدف پیدا کردن آلات موسیقی. در این ماموریت، در داخل جنگل های ونزوئلا، با مردم اولیه زندگی می کند و منشاء انسان و موسیقی را می یابد. این یک رمان بسیار غنی و پیچیده است که با تمدن فعلی ما با ابتدایی متفاوت است؛ مخالفت میان شیوه زندگی ما - که موجب ناراحتی و ناامیدی می شود - و سادگی انسان پیش از تاریخ است. نوشتن جادویی است؛ هماهنگ، تقریبا به همان اندازه که ما آن را شنیده ایم و مطمئنا لذت بردن از عاشق موسیقی خواهد بود. با این حال، چگالی آن و £ erudiçÃ، آن جذب دشوار £ o.Eu پشیمانی من در قرار داده £ به دانش کافی و inteligência به درک و قدردانی این کتاب، به عنوان او شایستگی قضاوت است. ( اکتشاف منابع رودخانه اورینوکو، Remedios Varo)

مشاهده لینک اصلی
آهنگساز به طور ظاهری به جورجای آمریکای جنوبی سفر می کند تا به برخی از ابزارهای ابتدایی اما سمنی دست پیدا کند. او معشوقه اش را می گیرد، نه همسرش. او نخستین جنگل را پیدا می کند، زندگی را به عنصری شبیه تر می کند، و چیزی از تجدید روحانی را تجربه می کند. او عشق جدید و ابزار را در معرض قرار می گیرد و دوباره شروع به نوشتن می کند، الهام بخشیدن به صداهای اساسی طبیعت. البته، او همه اینها را می کشد. شخصیت اصلی نامعلوم است و شوونیسم او به دهه 1950 توجه می کند که به درستی زمانی است که این کتاب نوشته شده است. شخصیت های کوچک هرگز مجاز به شکوفه شدن نیستند. گفته می شود که ایده این رمان درخشان است و نوشتن کاملا واضح است. مورینیو می نویسد: \"مرگ\" هنوز هم در آن خانه با هشت پنجره کوره ای کار می کرد. در همه جا، سخت کوش، مراقبت از تمام جزئیات، انجام ترتیبات لازم، جلب نظر کنندگان، روشن کردن شمع ها، بدست آوردن درد، برای دیدن کل شهر باید در اتاق های بزرگ با صندلی های پنجره ای عمیق و درهای گسترده، پیدا کند، بهتر است به کار خود فکر کن در یک پلت فرم پوشانده شده با دیوارهای قدیمی و خفیف، تابوت ایستاده بود، هنوز با زدن ضربه های چکشی، ناخن های سنگین و نقره ای پر شده بود، فقط از کارپنتر آمده بود، که هرگز در اندازه گیری های یک جسد اشتباه نکرده بود، زیرا حافظه عکاسیش آن را حفظ کرد ابعاد همه شهرهای ساکن ساکنان @ من دوست داشتنی بازی بر روی نام نویسندگان، من فکر می کنم.و این، از جنگل: @ Dauwn در جنگل است که بسیار کمتر از نقطه نظر رنگ، از غروب خورشید بسیار زیبا است. بالاتر از یک خاک که رطوبت سالانه را بوجود می آورد، بالاتر از آب که زمین را تقسیم می کند، بیش از پوشش گیاهی در مه، سپیده دم با گرمای باران، با یک وضوح مبهم که هرگز به نظر نمی رسد یک روز روشن را پیش بینی کند .... با این وجود، سپیده دم در جنگل همیشه صمیمی، شادی آتاویکی، جریان خون، اجداد خود را که هزاران سال در هر سپیده دم از ترس های شبانه خود، عقب نشینی سر و صدا، پراکندگی سایه ها، مخوف ارواح، محدود کردن شر در محدوده آن. او موسیقی می نویسد.

مشاهده لینک اصلی
Carpentier یکی از نویسندگان فوق العاده ای است که تا کنون با آن مواجه بوده است، برابر با بورخس، فاکنر یا لوری. داستان او وحشی و ظریف است، جهانهایی که او به عنوان متقاعد کننده ایجاد می کند، زیرا آنها فوق العاده هستند. او باید بزرگ اخبار، کلمه خانگی، او باید از شهرت متناسب با نبوغ خود لذت ببرید.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب رد گم


 کتاب به سلامتی خانم ها
 کتاب عناصر و خاستگاه های حاکمیت توتالیتر
 کتاب نظری به داوینچی پاسکال و بلندل
 کتاب سالار مگس ها
 کتاب راهی برای رهایی
 کتاب جان آگاه